printlogo


بی‌مرزتر از عشق و بی‌خانه‌تر از باد
ساناز پیش‌دار

از دانش‌گاه یاد گرفته‌ام دانش‌جوی خوب در درجه‌ی اول باید انسانی آگاه و بصیر باشد ولی اطرافیانم معتقدند این‌ها چرندیات ذهن رؤیایی من است و قرار نیست در زندگی واقعی، آگاهی، نان شود و بصیرت، آب. برای همین باید سرم به درسم باشد و کاری گیر بیاورم تا شکمم را سیر کنم. چند هفته‌ی پیش، سر همین ماجراها بحث ریزی داشتیم با هم. هر چند اوضاع خیلی به‌تر از اوایل دانش‌جویی‌ام بود اما آن‌قدر از این بحث‌ها خسته بودم که بالاخره تسلیم حرف‌‌های‌شان شدم و تصمیم گرفتم بچسبم به زندگی‌ واقعی‌ام. اعصابم خط‌خطی بود ولی باید معرفی شهید برنامه‌ی «سه‌شنبه‌های مهدوی» را آماده می‌کردم. با بچه‌های کادر تصمیم داشتیم که در سال‌گرد شهادت حاج‌قاسم، شهدای هم‌راه ایشان را معرفی کنیم و قرعه‌ی شهید محمد شیبانی؛ از ملازمان سردار دل‌ها، به‌ نام من زده شده بود. با عصبانیت نشستم پای سیستم تا آخرین فعالیت زندگی رؤیایی‌ام را انجام دهم. هیچ اطلاعاتی از شهید نداشتم و حتی اولین‌ بار بود که اسمش را می‌شنیدم. «شهید محمد شیبانی» را در گوگل جست‌وجو کردم. تازه فهمیدم اصالت عراقی داشت؛ الشیبانی، نه شیبانی. کنجکاو شدم و سایتی را باز کردم. مصاحبه‌ای بود با هم‌سر شهید؛ اطیاب کامل صبری زبیدی. از بین سوتیترهای مختلف «ارثیه‌ی پدری» چشمم را گرفت. خانم زبیدی از پدرشوهرش (ابوجعفر) گفته بود؛ از این‌که او در جنگ تحمیلی عضو سپاه بدر بوده، کنار ایرانی‌ها با حزب بعث جنگیده و در نهایت به شهادت رسیده. گفته بود هم‌سرش هم روحیه‌ی جهادی را از پدرش به ارث برده بود. چند لحظه میخ‌کوب شدم. فکر این‌که «یکی مثل ابوجعفر در دل بعثی‌ها راه حق را پیدا می‌کند و خطراتش را به‌ جان می‌خرد و خودش و پسرش را فدا می‌کند؛ یکی هم مثل من با شرایط هزار برابر به‌تر از آن‌ها، با چند بحث ساده متزلزل می‌شود» مثل مته افتاد به جانم. عصبانیتم فروکش کرد و جایش را به دنیایی از دغدغه داد. بقیه‌ی مصاحبه را با ولع بیش‌تری خواندم. هم‌سر شهید از خاطرات کودکی شهید گفته بود؛ از نزدیکی محمد شیبانی با حاج‌قاسم و ابومهدی، از آشنایی‌‌ خودش با شهید، از ازدواج و از خاطره‌های دور و نزدیک. به این‌جا که رسیدم، بند دلم پاره شد. خانم زبیدی گفته بود خانواده‌شان هفده شهید دارد و دوست دارد خودش و دخترش هم در راه حق شهید شوند. سایت دیگری را باز کردم. مصاحبه‌ با فاطمه شیبانی؛ فرزند شهید، هم‌سر شهید، خواهر شهید. با خودم گفتم چقدر عجیب است داستان انتخاب حق و خانواده‌ی شیبانی حقا که از پس این انتخاب سخت، سربلند بیرون آمدند. همان زمان که ایرانی‌نما‌ها در خاک ایران به ایران خیانت می‌کردند، الشیبانی‌ها به قول شهریار «بی‌مرزتر از عشق و بی‌خانه‌تر از باد» برای حق می‌جنگیدند و هنوز هم می‌جنگند. گاهی آدم چیزی را می‌داند اما نمی‌فهمدش تا این‌که یک‌جایی مثل پتک می‌خورد به سرش و زندگی‌اش را تکان می‌دهد و تازه می‌فهمد که هیچ نمی‌فهمد. آن لحظه تکان‌خوردن را عمیقا حس کردم. حالا خانواده‌ی الشیبانی بالاتر از یک تلنگر، بدل به نماد شده برای من. نمادی از انتخاب حق و ایستادگی پای آن با وجود همه‌ی خطراتش، دوندگی‌هایش و خستگی‌هایش. بیش‌تر جست‌وجو کردم بل‌که کتابی پیدا کنم ازشان اما هیچ‌چیز نبود. حتی مصاحبه‌ها هم حق این خانواده را آن‌جور که باید ادا نکرده بود. دلم گرفت از مظلومیت‌شان و بیش‌تر، از نمک‌نشناسی خودمان. کاغذی برداشتم تا معرفی‌ام را شروع کنم: به‌ نام خدای الشیبانی‌ها که به‌حق #حق را نشان‌مان دادند...

آدرس مطلب http://haghdaily.ir/newspaper/page/12/1/2696/0