printlogo


روزنامه‌دیواری حق جای خالی داستان دوست‌داشتنی آن سال‌ها را برایم پر کرده
داستان حق
محدثه مظهری

خوشحالم. خوشحال از اینکه دوباره توی سرم صداهایی می‌شنوم. دفعه‌ی قبل حدود ده سال پیش بود که تحت‌تأثیر «داستان همشهری» چنان ذهنم درگیر ادبیات شد که ناچار دست به قلم شدم و برای نوشته‌هایم وبلاگی ساختم؛ «مادرنوشته‌ها» ریشه در قصه‌های مجله‌ای داشت خوش‌دست که حتی ریزه‌کاری‌های طراحی صفحاتش هم آدم را به وجد می‌آورد، چه برسد به مطالب فوق‌العاده‌اش. بعد از خواندن هر داستان، دلت می‌خواست مجله و چشم‌هایت را ببندی، سرت را به پشتی تکیه دهی و بگذاری آن‌چه خوانده‌ای، بنشیند به جانت. از لحظه‌ای که همسرم داستان‌به‌دست وارد خانه می‌شد تا آخرین کلمه‌ی آخرین صفحه، مجله‌ی محبوبم از دستم جدا نمی‌شد. لاجرعه سر می‌کشیدمش و بعد #پشیمان می‌شدم. ولی چه سود که یک‌ماه انتظار، سزای این بی‌مبالاتی بود. شعله‌ی این عشق در آبان نود و دو هم‌زمان با پایان سردبیری خانم نفیسه مرشدزاده رو به خاموشی رفت. همان یکی دو شماره‌ی اول احساس کردم حس‌و‌حال کلی کار عوض شده و حالا دیگر نه هر ماه که هر وقت پیش می‌آمد می‌خریدمش. مدتی بعد #مادر شدم. یک مادر بی‌تجربه در شهری غریب. همین که وقت برای خاراندن سر پیدا می‌کردم جای شکر داشت، چه برسد به خواندن مجله! یادم نمی‌آید چه مدت گذشت که دوباره #داستان را به‌دست گرفتم اما این را خوب به‌خاطر دارم که نصف مطالبش نخوانده ماند. در نهایت به تلخی پذیرفتم که دوره‌ی اوج داستان دوست‌داشتنی‌ام به پایان رسیده. صدحیف که یکی دو سال قبلش در جریان اسباب‌کشی، آرشیو مجله‌های عزیزم را به دست سرنوشت سپرده بودم. آن زمان دلم به این خوش بود که «مجله است دیگر! باز هم درمی‌آید». غافل از این‌که قرار است تا چند صباح دیگر تنها پوسته‌ای از هم‌دم تنهایی‌هایم باقی بماند. این وسط نکته‌ی آزاردهنده تطابق برخی تاریخ‌های خاص است. تاریخ عزل و نصب‌‌ها در گروه مجلات همشهری، تاریخ تعطیلی فلان نشریه‌ی فرهنگی با تم اجتماعی و حذف حدود نیمی از عناوین نشریات این حوزه‌ در سال‌های اخیر، ناخودآگاه مرا یاد حضراتی می‌اندازد که از قضا #سرهنگ هم نبودند و قرار بود برای #فرهنگ کاری کنند. نمی‌دانم! لابد همه‌ی این هم‌زمانی‌ها تصادفی است!
از صداها می‌گفتم... متعجب و حتی گاه غمگین بودم که چرا مدتی است کم‌تر کاری به کارم دارند؟ من که هم‌چنان کتاب می‌خواندم؛ شاید حتی بیش‌تر از قبل. پس چرا همان‌طور که توی خیابان راه می‌رفتم یا با فرزندم تعامل می‌کردم، صداها بیش‌تر و بیش‌تر نمی‌شدند؟ چرا سرریز نمی‌کردند برای تبدیل شدن به پستی اینستاگرامی لااقل؟ چرا قلقلکم نمی‌دادند که موضوع‌شان را توی تلگرامم ذخیره کنم؟
این روزها به گمانم جواب سؤالم را پیدا کرده‌ام. حالا فهمیده‌ام آن صداها وقتی می‌آیند که متن باکیفیت بخوانم؛ متنوع و استخوان‌دار! این بار این اتفاق را مدیون «حق» ح‌ق هستم. نشریه‌ی ح‌سین ق‌دیانی که جای خالی داستان دوست‌داشتنی آن سال‌ها را برایم پر کرده و عطشم برای خواندن متن خوب را برطرف کرده. فقط حیف که کمی دیر به دسته‌ی حق‌خوانان پی‌گیر پیوستم. ولی خب؛ ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است.
پدربزرگم توی کتابخانه‌اش سال‌نامه‌‌ای داشت تحت عنوان «معارف جعفری» که اگر اشتباه نکنم چاپ دهه‌ی چهل بود اما بعد از گذشت قریب به سی سال هم‌چنان در قفسه‌ی کتابخانه‌اش جایگاهی داشت. حسی به من می‌گوید با وسواسی که آقای سردبیر روی مطالب دارند، سرنوشت #حق هم همان می‌شود. می‌ماند، اما نه مثل ماندن مجله‌ی سابقا محبوبم؛ نه پوسته‌ای، که هسته‌ای! دلم می‌خواهد فکر کنم چهل سال بعد، نوه‌های حق‌نویسان و حق‌خوانان امروز، وقتی در کتابخانه‌ای قدیمی می‌چرخند و می‌رسند به «مجلد پانصد صفحه‌ای حق» با همان اشتیاقی میان صفحاتش #زمان را #گم کنند که ما چهل سال پیش گم کرده بودیم...

آدرس مطلب http://haghdaily.ir/newspaper/page/10/64/2122/0