printlogo


از گوهرشاد تا سامرا
مهمان امام هادی
مطهره مظهری

بیست‌سال پیش وقتی دل‌مان می‌گرفت، از خوابگاه می‌زدیم بیرون و روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جلوی در، منتظر خط نود و پنج می‌شدیم. نیم‌ساعتی طول می‌کشید که از دم در خوابگاه، برسیم به باب‌الرضا. آن‌موقع‌ها عاشق زیارت‌نامه‌های قدیمی بودم. همان‌ها که عکس روی جلدشان گنبد و گلدسته بود و آخرشان چند بیت شعر چاپ شده بود. همه‌ جا را می‌گشتم که یک‌دانه‌شان را پیدا کنم. همان‌ها که با سه تکبیر شروع می‌شدند: «الله‌اکبر، الله‌اکبر، الله‌اکبر کبیرا و الحمدلله کثیرا». بعدتر باب‌الجواد شد محل قرارهای خانواده‌ی دونفره‌مان. اصلا انگار وارد شدن به حرم امام‌ رضا از دری که به نام جوادش باشد حس بهتری داشت. چه‌قدر هم آن‌جا عکس یادگاری گرفتیم! اما خیلی وقت است که از باب‌الرضا و باب‌الجواد وارد حرم نشده‌ام؛ درست از وقتی که پسرم لذت سوار شدن به پله‌برقی زیرگذر حرم را کشف کرد. خیلی وقت است هر جای مشهد هم که باشیم خودمان را به پارکینگ شماره‌ی یک حرم می‌رسانیم تا بچه‌ها اول از پیدا کردن جای پارک و بعد از پله‌برقی‌سواری کیف کنند. ما هم به جای سلام دادن به شاه خراسان از زیر تابلوی باب‌الجواد، ناگهان از وسط صحن جامع رضوی سر درمی‌آوریم. تا ما دست روی سینه بگذاریم و سلام‌مان را پرواز دهیم به سمت گنبد طلایی‌اش، بچه‌ها یک‌دور دیگر سوار پله‌برقی شده و برگشته‌اند و دارند سر لیوان‌های یک‌بارمصرف کنار آب‌خوری با هم چک و چانه می‌زنند. بقیه را نمی‌دانم اما من آن موقع که در صلوات خاصه‌ی حضرت شمس‌الشموس می‌رسم به «الامام‌ التقی‌ النقی» خاطره‌ی همان زیارت کاظمین و سامرای ده سال پیش را هم مرور می‌کنم. می‌گویند: «بچه بادام است و نوه مغز بادام». تازگی‌ها فهمیده‌ام نشستن در خانه‌ی یک پدربزرگ رئوف و حرف زدن با او از زبان نوه‌اش خیلی می‌چسبد؛ شاید حتی بیشتر از قرار گذاشتن در ورودی باب‌الجواد و باب‌الرضا. این «تازگی‌ها» که می‌گویم، منظورم حدود چهار سال پیش است. همان شبی که از مطب دکتر به خانه برگشتم و افتادم روی تخت. همان اولین شب استراحت مطلق که مجبور بودم حتی نمازم را همان‌طور خوابیده بخوانم. مامان داشت برایم غذا درست می‌کرد و بچه‌ها وسط هال سرگرم بازی بودند. حوصله‌ام سررفته بود. رفتم سراغ گوشی و تازه آن‌موقع بود که فهمیدم شب شهادت امام‌ هادی‌ است. شرمنده‌ام که بگویم تا آن شب، امام‌ جواد را به‌واسطه‌ی امام‌ رضا و امام‌ حسن عسکری را به واسطه‌ی امام‌ زمان کمی می‌شناختم؛ اما امام‌ هادی! شهادت امام هادی برایم فقط یک نوار سیاه بود گوشه‌ی تلویزیون. آن شب بود که با دل شکسته، شاید برای اولین بار تمام «زیارت جامعه» را با توجه خواندم، بدون آن‌که #مفاتیح را ورق بزنم که چه‌قدر تا آخرش مانده است! آن شب زیارت جامعه رفت توی لیست محبوب مفاتیح گوشی‌ام تا وقتی کنج صحن گوهرشاد، درست روبه‌روی گنبد نشسته‌ام، راحت‌تر پیدایش کنم. حالا دیگر دنبال حال خوب دعا وسط آن زیارت‌نامه‌های کوچک قدیمی نمی‌گردم. همان‌طور که بچه‌ها وسط صحن بازی می‌کنند، رو به قبله می‌نشینم و با یک «السلام علیکم یا اهل بیت‌النبوئ» از همان گوشه‌ی دنج صحن می‌روم مدینه، می‌روم نجف و کربلا، می‌روم سامرا و کاظمین و باز برمی‌گردم مشهد. من این زیارت‌های دوره را مدیون جامعه‌‌ی امام هادی‌ام.

آدرس مطلب http://haghdaily.ir/newspaper/page/10/1/2038/0